خبرگزاری فارس مازندران ـ حماسه و مقاومت|عملیات والفجر ۶ اسفندماه ۱۳۶۲ در منطقه عمومی چیلات انجام شد، مهم‌ترین هدف این عملیات مشغول کردن ذهن دشمن برای انجام عملیات خیبر بود، این تنها عملیاتی بود که در طول دوران دفاع مقدس تنها با استعداد یک لشکر و آن هم لشکر ویژه ۲۵ کربلا انجام شد، با ابراهیم کاظمی از رزمندگان این عملیات که به اسارت دشمن درآمد، هم‌کلام شدیم که مشروح این گفت‌وگو در ادامه از نظرتان می‌گذرد.

***

فارس: چطور متوجه شدید که عملیات والفجر ۶ در حال شکل‌گیری است؟

در بسیج ثبت نام کرده بودم و منتظر بودم به ما اعلام شود که چه روزهایی اعزام هست از طریق رادیو فراخوانی شد، مبنی بر این که نیروهای آموزش‌دیده اگر تمایل دارند می‌توانند از طریق طرح لبیک به جبهه بروند.

من خیلی خوشحال شدم و گفتم یعنی می‌شود من هم بروم جبهه به کمک دوستانم! روستای ما جاده خاکی بود و ماشین هم آن چنان وجود نداشت، ما در پایگاه امام محمدباقر(ع) فیروزکلای آمل تقریباً ۱۶ نفر بودیم، ما را با یک وانت به مسجد هدایت آملی بردند و از آنجا تجهیزمان کردند.

فارس: مانور نرفتید؟

نیروهای طرح لبیک، نیروهایی بودند که یا از قبل جبهه رفته بودند و یا سربازی‌رفته و آموزش‌دیده بودند.

فارس: یعنی به محض ورود به پایگاه، شما را اعزام کردند؟

نیروهای طرح لبیک آماده عملیات بودند، ما همان روز حرکت کردیم، آنها هم گفته بودند اگر ما نیرو احتیاج داشته باشیم، می‌بریم.

فارس: آن روز ساک‌تان را از خانه برداشتید و آماده شدید که بروید؟

بله.

فارس: پدر و مادرتان حرفی نزدند؟

چون من کم سن و سال بودم، آنها رضایت کامل نداشتند، اما حرفی هم نمی‌زدند، من کتابم را برداشتم و در کیفم گذاشتم و یواشکی به سوی مدرسه رفتم، بعداً سر از جبهه درآوردم و پدر و مادرم فهمیدند.

فارس: چند ساله بودید؟

سال چهارم دبیرستان درس می‌خواندم و دانش‌آموز بودم.

فارس: پدر و مادرتان چگونه از رفتن‌تان به جبهه باخبر شدند؟

از طریق بچه‌ها به آنها خبر رسید که من جبهه رفتم.

فارس: اسلحه‌تان چه بود؟

اسلحه‌مان کلاش بود، کلاه ایمنی و کوله‌پشتی و همه تجهیزات را به ما داده بودند، وقتی رفتیم آنجا آرپی‌جی‌زن می خواستند برای جبهه و به من آرپی‌جی دادند و کلاش را از من گرفتند.

فارس: سلاح سنگین بچه‌ها در این عملیات چه بود؟

در آن منطقه سلاح سنگین آن چنانی نداشتیم، من سال ۹۰ که رفته بودم آن منطقه را ببینم، تعجب کردم و گفتم: واقعاً ما اینجا عملیات کردیم؟ به‌گونه‌ای است که اگر کسی روز برود آن منطقه را ببیند، می‌ترسد، مانده بودم بچه‌ها چطوری اینجا عملیات کردند و آن را از دست دشمن درآوردند! واقعاً یک منطقه وحشتناکی بود و سلاح سنگین را هم نمی‌شد برد، منطقه کوهستانی بود و آدم نمی‌توانست خودش را راه ببرد.

 

 

فارس: حمایت توپخانه را هم داشتید؟

توپخانه‌ای در کار نبود.

فارس: موقعی که از اینجا حرکت کردید، مستقیم شما را به منطقه بردند یا رفتید چالوس؟

ما را به منطقه عملیاتی بردند.

فارس: به دهلران رفتید؟

بله، می خواستیم برویم دهلران، در بین راه دو تا از این هفت، هشت اتوبوسی که بودیم، راه را گم کردند و رفتند پایگاه شهید بهشتی اهواز، موقع ظهر نیروهای دهلران تازه فهمیدند نیروهایی که از آمل اعزام شده‌اند، کم‌اند، متوجه شدند که ما اشتباهی جای دیگری رفته‌ایم، بعد با مسئولانی که با ما بودند تماس گرفتند و باز ما را برگرداندند.

فارس: وقتی اهواز رسیدید، آنجا ماندید؟

بله، شب استراحت کردیم و آنجا ماندیم.

فارس: آیا از قبل به شما گفته بودند که قرار است به دهلران بروید؟

وقتی رسیدیم اهواز، خودشان فهمیدند که ما گم شده‌ایم و راه را اشتباه رفته‌ایم.

فارس: چند گردان از آمل رفته بود؟

یک گردان.

فارس: اسم گردان‌تان چه بود؟

اسم مشخصی نداشتیم، دهلران که رفتیم، دوباره ما را سازماندهی کردند و هر گروه در قالب یک گردان رفتند، ما گردان صاحب الزمان(عج) بودیم، به هر حال از اهواز آدرس‌ها را گرفتیم و چند ساعتی طول کشید که تا به منطقه رسیدیم، همان موقع که رسیدیم کمپرسی‌ها را دیدیم که ایستاده‌اند و بچه‌ها می‌گویند: امشب عملیات است، ما سازماندهی‌شده بودیم و هر کدام سوار کمپرسی‌ها شدیم و سر جای خودمان رفتیم.

فارس: چطور سازماندهی شدید؟

گردان خودش آنجا مستقر شده بود و ما رفتیم در گردان.

فارس: گردان صاحب الزمان(عج)گردان آملی‌ها بود؟

نه، مال شهرهای دیگر هم بود، در هر گردان از چند شهر بودند.

فارس: بچه‌ها وقتی داشتند سوار ماشین‌ها می‌شدند چه حس و حالی داشتند؟

انگار نه انگار که عملیاتی قرار هست انجام بشود، در عملیات که نقل و نبات تقسیم نمی‌کردند، آنجا مثل باران گلوله می‌آمد، با این حال بچه‌ها طوری بودند که حس و حال‌شان قابل وصف نیست، وقتی می خواستیم معبر باز کنیم، گریه می‌کردند، می‌گفتند: من بروم. مین که شوخی‌بردار نیست. به او می‌گفتیم: دست و پایت قطع می‌شود. می‌گفت: من برای همین آمده‌ام. هیچ ابایی نداشتند و شور و حال عجیبی در آنها بود.

فارس: وقتی با بچه‌های خودتان، سوار ماشین شدید، بچه‌ها مشغول چه کاری بودند؟

همه‌اش ذکر می‌گفتند، خنده روی لب‌های‌شان بود، ولی ذکر می‌گفتند و صلوات می‌فرستادند.

فارس: به کدام یک از ائمه بیشتر متوسل می شدند؟

بیشتر یا زهرا(س) و یاحسین(ع) می‌گفتند.

فارس: چه مدت طول کشید تا به منطقه برسید؟

تقریباً یک ساعت، یک ساعت و نیم شد.

فارس: یعنی هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود؟

بله.

 

 

فارس: نمازتان را کجا خواندید؟

جایی که پیاده شدیم رودخانه فصلی بود و نماز را همانجا خواندیم، جیره جنگی ما هم کنسرو بود که خوردیم، قسمت به قسمت که در راه پیاده می‌رفتیم، کمی می‌نشستیم و دوباره حرکت می‌کردیم، در مسیر وقتی نیروهای قبلی ما، شهدا و زخمی‌ها را می‌آوردند، بچه‌ها می‌ایستادند تا آنها عبور کنند، همه مسیر میدان مین بود، معبرهایی که باز کرده بودند و شبرنگ‌هایی که گذاشته بودند، به طرف رفت بود و رو به جلو مشخص بود، شب بعد که فرمانده به بچه‌ها گفته بود برگردید، دیگر راه برگشت گم شد و بچه‌ها در میدان مین افتادند.

فارس: وقتی این مسیر را می‌رفتید، در شیارها بودید یا در ارتفاع؟

قبل از آن در شیارها بودیم، آنهایی که شناسایی رفته بودند، جلو می‌رفتند و بقیه خیلی آهسته پشت سرشان حرکت می‌کردند.

فارس: فرمانده گردان‌تان چه کسی بود؟

آقای عزت‌الله الیاسی بودند، این معبرها را که رد کردیم، پنج، شش تا تانک در سنگرهای عراقی‌ها بود، که هنوز روشن بود، آقای الیاسی گفت: آرپی‌جی‌زن بیاید، من آمدم، ایشان گفتند: این تانک‌ها عکس‌العملی نشان نمی‌دهند، فقط روشن هستند، آنها می‌خواستند ما را ببیند و جای‌مان را پیدا کنند، ما در میدان مین بودیم و دور تا دور میدان، بشکه‌های دویست لیتری تی‌ان‌تی بود، اگر شلیک می‌کردیم به تانک‌ها، آنها مکان ما را شناسایی می‌کردند و آن تی‌ان‌تی‌ها منفجر می‌شدند، جهنمی از آتش درست می‌شد. ما این تی‌ان‌تی‌ها را بعداً که روز شد، دیدیم.

شب که داشتیم می‌رفتیم، آن طرف تپه یک عراقی بود و این طرف ما بودیم، در یک زمان همدیگر را دیدیم، می‌خواستیم شلیک کنیم که فرمانده دستور داد به او شلیک نکنید، درست است که ما یک عراقی را می‌زنیم اما در حقیقت عراقی‌ها بر ما مسلط هستند و با این شلیک، نیروهای عراقی متوجه ما می‌شوند.

آن عراقی رفته بود پشت تیربار و دستش را گذاشته بود روی ماشه، شش هفت متر آن طرف‌تر از ما بود، دست گذاشت روی ماشه که به طرف ما شلیک کند، تیرها رسام بود. وقتی ما نگاه می‌کردیم، می دیدیم تیرها را رو به هوا شلیک می‌کند، ما غرب بودیم و او به طرف شرق شلیک می‌کرد، بعد فهمیدیم که او ترسیده و از ترس دارد این‌طوری شلیک می‌کند، او را پشت سر گذاشتیم و افتاده بودیم در میدان مین، بچه‌ها همه از هم جدا شدند، هوا داشت روشن می‌شد که فرمانده گفت: برگردیم عقب. فقط چند نفر از بچه‌های شناسایی و فرمانده و من که آرپی‌جی‌زن بودم از میدان مین گذشته بودیم، بقیه پراکنده شدند، سپیده که زد، عراقی‌ها درست از همان مسیرهایی که ما شب رفته بودیم بالا، دنبال ما می‌آمدند. ما هرجا می رفتیم، عراقی‌ها پشت سر ما بودند، در واقع عراقی‌ها ما را قیچی کرده بودند، فرمانده ما آقای الیاسی گفت: یک جایی بمانیم تا شب بشود که بتوانیم برگردیم.

 

 

فارس: شما چند نفر بودید؟

حدود هفت، هشت نفر بودیم.

اسم افراد را یادتان می‌آید؟

آقای الیاسی، آقای منصف، آقای رضایی روشن و بقیه. یک جایی پناه گرفتیم و غذایی که داشتیم را خوردیم و منتظر ماندیم تا شب بشود، عراقی ها فهمیده بودند که ما معبر باز کرده‌ایم و رد شده‌ایم.

آقای صلواتی را وقتی دیدیم که دیگر اسیر شده بود، خلاصه آنجا ماندیم و جای حرکت نداشتیم، ما هر طرف که می‌رفتیم عراقی‌ها بودند، ما برای خودمان نشانه گذاشته بودیم وقتی که از این کوه‌ها داریم می‌آییم پایین، بدانیم برای برگشت چطور باید برویم، وقتی به عراقی‌ها برخورد کردیم، ناچار شدیم از میدان مینی که خودمان باز کرده بودیم، برگردیم، قبلاً چند نفر آنجا شهید شده بودند.

فارس: بی‌سیم‌چی گردان را از دست داده بودید؟

دیگر آنها نبودند، اسلحه خالی دست ما بود و دور خودمان می‌گشتیم.

فارس: چه کسی گفت تسلیم شویم؟

بین چند تا تپه یک جایی شبیه دره بود که علف‌هایش سبز شده بود و خیلی قشنگ بود، با بچه‌ها رفتیم آنجا نشستیم، کوله‌پشتی‌ها را که آوردیم، یکی گفت: من کمپوت دارم، خلاصه هر چه داشتیم، با هم خوردیم و همانجا ماندیم، ساعت چهار بعد از ظهر سه تا عراقی بالای آن تپه؛ بالای سر ما آمدند، فرمانده گفت: اسلحه‌های‌تان را باز کنید و در خاک چال کنید، اسلحه‌های‌مان خالی بود، آنها ما را گرفتند و گفتند: اسلحه‌های‌تان کو؟ گفتیم: ما اسلحه نداریم. گفتند: مگر می‌شود؟ شما آمده‌اید جنگ، آن وقت اسلحه ندارید؟ گفتیم: به ما هیچ چیز ندادند، عراقی‌ها تفتیش‌مان کردند، دو نفرشان می‌خواستند ما را بکشند ولی یکی‌شان مانع شد، از حرکات‌شان فهمیدیم که می‌خواستند ما را بکشند، اسلحه‌شان را به سمت ما گرفتند و آن یکی جلوی‌شان را گرفت.

 

 

فارس: به این فکر نکردید که آنها را خلع سلاح کنید؟

دیگر به این موضوع‌ها نمی‌شد فکر کرد، ما در گودی تپه بودیم و آنها بالای تپه روی ما مسلط بودند، وقتی راه افتادیم، دو نفر عقب می‌رفتند و یک نفر جلوی‌مان حرکت می‌کرد، ما را از همان میدان مین خودشان عبور دادند، ما اصلاً به این فکر نمی کردیم که ممکن است اسیر بشویم، منتظر بودیم هوا تاریک شود و برگردیم.

فارس: موقعی که عراقی‌ها را بالای سرتان دیدید، چه حالی شدید؟ به چه فکر کردید؟

اصلاً فکر هیچ‌چیز را نمی‌کردیم، همه فکرمان این بود که شب شود و فرار کنیم، حتی تا زمانی که ما را می‌بردند عقب، هنوز فکر فرار بودیم، چون آنها که ما را گرفتند، خیلی برخوردشان خوب بود، یکی از بچه‌ها مهر و جانماز داشت، سرباز عراقی آن را گرفت و بوسید و دوباره به او برگرداند، من به او گفتم: بگو یادگاری داشته باش، آن عراقی گفت: مال اسیر بر ما حرام است.

تازه فهمیدیم که نیروهای خط مقدم، نیروهای شیعه عراقی هستند! ما را از آن معبری که باز کرده بودند، گذراندند. آن موقع دیدیم که معبر پر از تی‌ان‌تی است، بچه‌ها چند نفری زخمی بودند، شعبان مسلم‌زاده، رضایی روشن و منصف، همه زخمی بودند، ما را به سنگر اول عراقی‌ها بردند و آنجا بود که آقای صلواتی را دیدیم، مجروح بود. حال خوبی نداشت، روی زمین افتاده بود. بعد یک ماشین آمد که یک اتاقک در آن درست کرده بودند و ما را در آن انداختند و به خط دوم عراق بردند.

هنوز شب نشده بود که بچه های ما از سمت ایران، خمسه خمسه می‌زدند، ما دست‌های‌مان بسته بود و از پشت شیشه ماشین می‌دیدیم، آنها که داخل ماشین بودند فرار کردند و رفتند ما آن وسط در ماشین بودیم، چند نفری از عراقی‌ها لت و پار شدند و آنها را با برانکارد بردند.

دوباره سوار شدند و با ماشین روشن و خاموش می‌رفتند، چراغ را یک لحظه روشن می‌کرد و می‌رفت و دوباره خاموش می‌کرد، می‌ترسیدند که ایران آنها را بزند، همین‌طور رفت تا به العماره رسید.

فارس: در العماره چه برخوردی با شما داشتند؟

از آنجا دیگر کتک‌زدن‌ها شروع شد.

فارس: شب که شد امید شما برای فرار هم از بین رفت؟

خط اول اگر آب می‌خواستیم می‌دادند اما از خط دوم، دیگر هر چه می‌خواستیم فقط می‌زدند. از آنجا بود که اسارت ما شروع شد.

فارس: شما چه طور از انجام همزمان عملیات خیبر مطلع شدید؟ وقتی برگشتید ایران یا وقتی در اسارت بودید راجع به آن صحبت شد؟ فرماندهان به شما گفتند که عملیات والفجر ۶ ایذایی بود؟

از استخبارات که می‌خواستند ما را به موصل ببرند، بردند در یک محوطه‌ای که سوله بزرگی بود، آنجا تعدادمان زیاد می‌شد و افرادی که می‌آمدند بادگیر تن‌شان بود، تازه فهمیدیم که یک عملیاتی شده و ما از آن بی‌خبریم.

 

 

فارس: اصولاً در یک زمان دو عملیات نمی شد. آیا این شما را به شک انداخت؟

ما منتظر نبودیم بشنویم که در منطقه دیگری عملیات شده است، تعداد اسرای عملیات خیبر خیلی بیشتر از ما بود، بعداً در اردوگاه موصل که مستقر شدیم، گفتند که عملیات والفجر ۶ ایذایی بود.

فارس: وقتی فهمیدید عملیات ایذایی بود، خوشحال شدید یا ناراحت؟

جنگ یک قانونی دارد، بچه ها قرار بود خودشان را در یک منطقه‌ای نشان بدهند تا گروه دیگری در خیبر موفق شوند، البته بچه‌های خیبر هم خیلی داخل جزیره پیشروی کرده بودند، در آب پیشروی کردن خیلی سخت است.

فارس: بچه‌های عملیات  خیبر از کدام شهرها بودند؟

بچه های مشهد، اصفهان، تبریز، تقریباً از همه جای کشور بودند.

فارس: گروه سنی بچه‌ها بیشتر در چه رده ای بود؟

بیشتر میانسال، ۳۰ تا ۴۰ ساله بودند.

فارس: در عملیات، روحانی هم داشتید؟

بله. روحانی داشتیم و در هر گردانی بودند، اما عمامه نمی‌گذاشتند.

فارس: به نظر شما این عملیات چه ثمری داشت؟

همین قدر که توانستیم سپاه چهارم عراق را معطل کنیم، ثمربخش بود.

فارس: شما چقدر نیرو و تجهیزات عراقی در منطقه می‌دیدید؟

واقعاً تجهیزات عراقی‌ها زیاد بود، نسبت به ما که همه تجهیزات‌مان جیره‌بندی بود، آنها در سنگرهای‌شان تجهیزات کامل داشتند، ما آن اوایل وقتی می‌خواستیم تمرین کنیم و آموزش ببینیم، از فشنگ‌های عراقی‌ها برمی‌داشتیم و می‌زدیم، دل‌مان نمی‌آمد از فشنگ‌های خودمان استفاده کنیم.

انتهای پیام/۳۱۴۱/ح